X
تبلیغات
حرفهای دل

حرفهای دل

حرف های دل من

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

 

 

قصه ی من

از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد.

حقیقتی ساده از عشقی که او برای من به ارمغان آورد . او همانند باران بهاری

که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد به دنیای من راه پیدا کرد وزندگیم

را درخشان ساخت و به دنیای خالی من مفهوم بخشید . بارها در تنهایی خود

می گفتم که او قلب مرا لبریز عشق خواهد کرد . او مرا با آوای فرشتگان و با

تخیلات نیالوده او روح مرا از عشقی والا و بیکران سرشار کرده آنگونه که هر

کجا می روم تنها نخواهم ماند با وجود او چگونه می توانم تنها باشم . راستی

این عشق تا چه هنگام دوام خواهد یافت . آیا می توان عمر عشق را با مبنای

روز و ساعت سنجید؟ اکنون جوابی ندارم اما همین قدر قادرم بگویم که به او

نیازدارم . بارها خواستم راز دل را که در گوشه ی قلبم پنهان بود برایش فاش کنم

می خواستم بگویم دوستت دارم ولی هر بار که ازکنارم  می گذشت به او خیره

می شدم که شاید از نگاهم بخواند که او را دوست دارم ولی افسوس که بی اعتنا

ازکنارم عبور می کرد تا اینکه قلم به دست گرفتم تا برایش نامه ای بنوِِیسم

می خواستم بنویسم که ازاین همه غرور و بی اعتنایی  تو متنفرم ولی وقتی نامه ام

تمام شد با تعجب دیدم که نوشته ام دوستت دارم .

 

 

سلام باز دلم شکست مثل همیشه بی صدا و ارام چقدر سخت است زمانی که باور هایت را در قلبت مرده می یابی و میگویند انسان دو بار میمیرد یک بار به مرگ طبیعی و یکبار وقتی فراموش شود نه نه یکبار دیگر هم میمیرد ان هم زمانی است که باورهایش را در قلبش مرده میابد .

اره بازم دلم گرفته ، واسه این که از این دنیایه نکبت بار خسته شدم . دنیایی که همه از رفاقت دم می زنند ولی نارفیقی بیش نیستند . دنیایی که همه به هم دروغ می گن حتی والدین به فرزندان خود ، از دنیایی که  انسانها امروز عاشق میشن و فردا ......... آری دلم از این همه کسافت خسته است . از این همه نابرابری از این همه ظلم از این که به کسی که دوستش داری نمیتونی برسی ازاین که همیشه چشمام پر اشک باشه از این که حسرت چیزی رو بکشم که هیچ وقت نداشته ام و هرگز هم نمی توانم داشته باشم و از خیلی چیزهایی که اگربخواهم بنویسم  حتی قلم نیز به گریه خواهد افتاد .

 

 

اون که از رفاقت و مردونگی دم میزنه

بی امان از پشت سرخنجر به آدم میزنه
خط باطل می کشه رو شوق و سر مستی تو
میدوزه چشم طمع بر همه ی هستی تو

 

 

شکسته

اسیرم ، پشت این درهای بسته

ببین با من چه کردی ای شکسته

تو می خواستی که شب و ازم بگیری

اون قدر حتی ، که جای من بمیری

ولی تو عاقبت بازی رو باختی

واسم از عشق یک ويرونه ساختی

می خوام امشب بیاد تو نباشم

مث بارون عاشق بی ادعا شم

دیگه بسه واسم عشق تو داشتن

روی خاک وجودم تورو کاشتن

چه شبهائی که از عشق تو گفتم

چه حرفائی که از مردم شنفتم

می دونستم تو هم نامهربونی

سر عهدی که بستی نمی مونی

بزار دلخسته ای تنها بمونم

که پایان وفا شد مرگ جونم

برو ، حرفی واسه  گفتن ندارم

نمی خوام مهر تو ، تو دل بکارم

 

 

 

 

 

گفتم نرو پرپر میشم گفتی میخوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم گفتی می خوام تنها باشم

گفتم حالا که پیر شدم گفتی که از تو سیر شدم

گفتم تمنا می کنم گفتی می خوام خوردت کنم

گفتم بیا بشکن تنو گفتی فراموش کن منو

 

وقتی که قاصدکی از عاشقی خسته میشه......وقتی که شاپرکی بالهای اون بسته میشه       

 وقتی عاشقی میاد قصه تلخشو بگه.....تازه احساس می کنم گلی تو باغ رسته میشه

  سینمومی بندموعشقوتودل راه نمی دم........نمی خوام دیوونه شم به زندگی بها می دم

 عاشقی سادگیه اینوتوهم خوب می دونی..........توکه ساده نبودی تو دل بهت جا نمی دم

 میگی نفرینم بکن لایق نفرین نبودی............نمی شم فرهادتوقصهءشیرین نبودی

 واسه توشادی می خوام تاطعمشوخوب بدونی...بعدازاون بشکنمت وقتی که غمگین نبودی

 میشکنم غرورتواشکتومن درمیارم..................بازی میدم دلتو حوصلتوسر میارم

 

 

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس
نکرد

در میان خنده های شاد من

 
گریه تنهاییم را حس نکرد

 

 

وقتی داشت باهام خدافظی می کرد دلم می خواست برای یه لحظه هم که شده تو چشمام نگاه کنه شاید واسه یه بار هم که شده فریاد چشمهامو میشنید ولی خیلی ساده گفت خداحافظ و رفت از کنارم رد شد و من فقط به جای خالیش خیره شدم و خودم رو دیدم که تنها شدم...بعد از مدتها دوباره اون چشمها رو دیدم بهشون خیره شدم ولی دیگه اون چشماها باهام آشنا نبودن دیگه نمی خندیدن حتی بهم پوز خند هم نمی زدند درست مثل بقیه بودن دیگه بلد نبودن حرف بزنن.
چشمهامو بستم،بغضمو قورت دادم و برای اشکهام تابلوی ورود ممنوع نصب کردم و از اون روز واسه همیشه روزه ی سکوت گرفتم شاید یه روزی یه جایی روزمو بشکنم اما نه فقط واسه جواب یه خداحافظی بلکه برای پاسخ دادن به خنده ی دوباره ی کسی که واسه همیشه رفت...

 

 

 

خدایا خسته شدم بس که شبا اشک ریختم خدایا خسته شدم بس تو خودم شکستم اخه تا کی من بشکنم و شکستنم رو پنهون بکنم تا کی باید نیشو کنایه بشنوم خدا خسته شدم کی میخوای جواب بدی اخه تحملم تموم شده

خدا جواب میخوام کمک کن این دفعهههههههههههههههههه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:34  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

تولدت مبارک

همین اتاق و همان انتظار طولانی
خیال کرده دلم باز هم تو می آیی
عزیزکم دگر او رفت اتهاب تو نیز
نتیجه شب طولانی است و بی خوابی
بگفتمش مگر آرام گیردم که پرید
گرفت دست مرا به سوی خویش کشید
بیا بیا که تورا میبزم به عالم خویش
ببین ببین، همه جا باز هم سپید سپید
و راست گفت چه برفی از آسمان می ریخت
نه برف نه پر وبال فرشتگان می ریخت
تداعی همه لحظه های شیرین را
تمام عمر مرا در همین زمان می ریخت
حریر هرم نفسهات زین کنار گذشت
چو گرد خانه خاطر حدیث تو می گشت
میان برف ،خیال تو می رسید ز دور
و من چه مست که گویی خود تو بر می گشت
خود تو نیست خیال توست می دانم
خودم در این همه مستی و شوق حیرانم
خیال توست ! می آید به برگ می کشدم
چگونه بو ده ای و بوده ام نمی دانم
دلم چقدر دعا کرده تا بیایی تو
مگر دمی ز در دیده ام در آیی تو
که برف آمده آرام و نرم می پرسد ،
هوا هوای تو ،جای جای تو ، کجایی تو

 تولدت مبارک

 

آسمان غروب شاید بود ! ابرها سر کشیده سوی زمین ، باد ها سر کش و زمستانی
تو مرا ز انتهای خاطر خویش مثل شعری بیاد می آری ...
آنکه از دور می  رسد خود تو نیست و چه خوبت شناختم آری
هوشیار و خمار و مست هنوز به دو چشمان خویش می مانی
پس از آن انتظار طاقت سوز مست دیدار اینچنین آنی
و در جواب سلام گرم دلم باز با خنده سر تکان دادی
چشم هایم گریز می خواهند آسمان را دوباره می پایند
تو چرا مثل روزهای نخست اینقدر گرم و خیره می مانی 
این نه خواب است خوای از کف برد ، سیل چشمان شب زمستانی
این نگه نیست تاب خورشید است بر تن سرد و خیس بارانی

 

در مدرسه عشق تو استاد شدم من        شیرین شدی انقدر که فرهاد شدم من

بگذار در این مستی مستانه بگویم           کز باده لبهای تو آباد شدم من

صبحی به هوای شب چشم تو شکفتم          شب بر سر گیسوی تو بر باد شدم من

آزاد تر از با د  چه دانی که ز خود نیز     آغشته در آغوش تو آباد شدم من

زان لحظه که در اوج مناجات رسیدی       ای جان اجابت همه فریاد شدم من


سلام دوباره بعد چند ماه اودم دیگه مثل قبل دوست ندارم وبلاگم رو باز کنم امروز به هوای تولد تو امدم ، اومدم بگم هنوز به یادتم و هنوز تولدت از خاطرم نمیره
اره گلم اودم بگم تولدت مبارک اومدم با هم شمع فوت کنیم اومدم بهت هدیه بگم بگم که .... یک گنجشکی بود کوچولو با دل کوچولو که ...
بگذریم فایده نگفتن بهتر از گفتن است چون این چشمه پر آب گنجشک کوچولو دیگه دل بیان نداره دیگه نمی تونه حرف بزنه دیگه ....
مرده اره مرده و تو با تیر کمون کوچیکت راحت اون کشتی چطوری دلت اومد چطوری ...مگه دوسش نداشتی پس چرا ...
امروز وقت این حرفها نیست اومدم بگم یک سال بزرگتر شدی 2 سال از روزی که با هم جشن تولد گرفتیم گذشت و اون روز چه آرزوی کردم و تو  چه ارزویی کردی نمیدانم
تو چه گفتی اما خوب میدانم که خودم چه خواستم
خلاصه هر جا هستی خوب و سلامت باشی تولدت مبارک عزیزم و از همه دوستانی که
توی این وبلاگ نظر گذاشتن ممنونم و منو به خاطر ... ببخشید همتون موفق باشید   ،    

تولدت مبارکتولدت مبارک تقدیم به گنجشک بزرگ

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 9:2  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

تنها تو

دستانم سرد است

تنهایم؟ نه من تنها نیستم. تو هستی مثل همیشه با نگاهت. با لبخندهایت و با دستان گرمت.

اما این بار دستانم سردتر است. از همیشه سردتر...

انگار خود را گم کرده ام. نمی دانم شاید من خود را و شاید دیگران مرا... اما می دانم گم شده ام

و در میان خرابه های ناپیدا باز هم فقط تو هستی که مرا و دستان سردم را می پذیری

گرمای وجودت را با تمام وجودم حس می کنم. اما ایکاش تو بودی تا دیگر باره می دیدم خود را

پیدا شده

در میان چشمانت.

فصل خوشرنگیست پاییز

اما دریغا که باز هم برگهایش را تنها زیر پا خرد کردم

((خش خش برگها زیر قدمهایم می گویند بگذار تا فرو افتی

آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت))

اما من با تو به آنها گفتم که راه آزادی را باز یافتم

اما نه در افتادن

بلکه در پرواز...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:48  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

سلام خوبيد همگي خسته نباشيد با عضر خواهي زياد به دليل نبودن من براي يكي الا دوماه كه ميدونم همتون ميدونيد چرا نبودم(چون كنكور داشتم ) اميدوارم منو ببخشيد از همتون ممنونم كه منو تنها نگذاشتيد فكر ميكردم بعد اين مدت كه بيام ديگه كسي يادي از ما نميكنه ديدم نه اشتباه ميكردم و خيلي خوشحالم شما ها رو دارم راستي روز زن رو به همگي تبريك ميگم و اين گلها رو تقديدم مي كنم بهتون ميگيد از دور نه از دور نه اين عكس رو خودم گرفتم بخاطر شما ميخواستم به شما تقديم كنم و خوشحالوتن كنم و حسابي از الهه جون قاصدك جونم عسل جون و نرگس جون و ني ناز ناز شقايق جون و پاييز و رو شنايي و هانيه و پرستو و نجمه جون و پرستو جون و نيلو جون و مهربان جون و همگي رو از شون تشكر كنم و روز زن رو بهشون تبريك بگم بعد از اقا جواد اقا رضا اقا يوسف و اقا جواد اقاي دارينوش اقا حامد اقا حسين اقا منصور اقا مجيد اقامحمد شعباني اقا گل مردا اقاي گربه نجيب اقاي مهاجر اقا امين اقا ماني اقاي گل مراد و اقاي قربان زاده اقا علي و اقا سيد ابولفضل و اقا احمد و خلاصه هر كسي كه توي اين مدت مارو فراموش نكرد تشكر كنم و بگم دستتون درد نكنه مرسي كه مارو فراموش نكرديد و بگم ....

 

 

تقديم به همه خانوم هاي دنيا مخصوصا مامان خودم

خوب توي مدت كه نبودم دلم براي همتون تنگ شده بود خيلي خوشحال شدم ديدم به يادم بوديد مرسي

يك چند وقتي بود سر دفتر خاطراتم نرفته بود تا اينكه كنكور رو دادم بازش كردم ديدم نميتونم بخونم و يك چيز مثل پرده جلوي چشمام رو ميگره خوب كه نگاه كردم ديدم دفترم رو دارم باروني ميكنم اراه اشكام داشت سرازير ميشد و وقتي اين چشمم به اين شعر افتاد يادم اومد كه چقدر هميشه درست حدس ميزدم اره اون موقع حدسم درست بود دوباره اون شعر رو نوشتم به ياد خاطراتم اميدوارم شما هم خوشتون بياد منتظر نظراتتون هستم در پناه حق

 

 

 

 

ميدونم

ميدونم اون روزي مي رسه كه بايد از هم جدا بشيم

اون روزي مي رسه كه بايد به قلبم بگم ديگه نبايد به يادت بزنه

نميدونم اون روز چي بهت بگم . فقط ميدونم اون روز دير يا زود ميرسه

روزي كه مجبور ميشيم قلبهامونو پس بگيريم

فقط لون لحظه رو ميبينم كه...

رو بروي هم ايستاديم و به چشماي هم نگاه ميكنيم ، چون ديگه حرفي براي گفتن نمونده

حتي سيل اشكام هم نميتونه لحظه اي باعث پلك زدن چشمام بشه

فقط حس ميكنم گرمايي كه از دستات  به دستم ميرسه ، داره قلبم رو مي سوزونه

سرم  رو روي شونت ميذارم  تا اشكامو نبيني اما حيف كه لرزش بدنم رو حس مي كني

سرم رو با دستاي يخ زدت از شونت جدا مي كني و ميگي :

بهم قول بده گريه نكني

از همه دنيا فقط همين برام مونده بود... هنوزم ظالمي

دستامون كه جدا ميشه ،

صداي قلبم رو ميشنوم كه روي اسفالت خيابون ،جلو پات ميشكنه

دستمو ميبوسي و بهم ميگي :

مي دونم حرفامو باور نمي كني ، "اما دوستت داشتم "

اخه پس چرا ؟...

بهم مي گي :" عزيزم باور كن فقط به خاطر تو بود "

اخه چه جوري باور كنم ؟...

عقب عقب ازم دور ميشي و سرت رو مي اندازي پايين . چون ديگه طاقت سنگينيه نگاهمو نداري

اما تصوير چشماتو تا ابد برام گذاشتي  به جاي اون قلب قرمز و پر عشقي كه ازم گرفتي ، فقط همينو برام

گذاشتي

تو ميري

سفرت بخير عزيزم .

اما من به كجا ؟...

تو از اينجا ميري اما منو با همه خاطره هامون انجا تنها ميذاري ....

هنوزم ظالمي !

مي دونم اون روز مي رسه اما اگه دوستم داري ، برام دعا كن كه من به اون روز نرسم ...

 

خيلي منتظر شدم يك كارت پستال برام برسه ديدم نرسيد اينو خودم به خودم تقديم ميكنم و به دوستام

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:12  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

برای یکی از دوستان

سلام دوستاي گلم همگي خوبيد خسته نباشيد اين شعر در خواستي براي يكي از دوستاي خوبم خوب اگر بازم شعري خواستيد بگيد براي همه شعرهاي درخواستي رو ميگذارم تا بخونند  منتظر شما هم هستم كه بگيد چي دوست داريد فعلا                            در پناه حق باشيد

 

 راستی این عکس هنری رو خودم گرفتم

 

كوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه جانم ، گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتم

پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب ان جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسماه صاف و شب ارام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در اب

شاخه ها دست بر اورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به اواز شباهنگ

يادم ايد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن !

لحظه اي چند بر اين اب نظر كن

آب ايينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن !

با تو گفتم : حذر از عشق ! ندانم

 

سفر از پيش تو هر گز نتوانم

نتوانم !

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نرميدم ، نه گسستم

باز گفتم كه تو : صيادي و من اهوي دشتم

تا به دام تو درفتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ! نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ، ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم ايد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، ان شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي از عاشق ازرده خبر هم

نكني ديگر از ان كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:54  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

کلاغ

سلام دوستای گلم خوبید و خوشید و سلامتید خوب خدارو شکر ( البته اگر خوب بودید )خوب خیلی از نظرات همتون ممنونم و خیلی دست هموتن درد نکنه حالا اگر چیز خاصی میخواهید توی وب باشه بگید براتون بگذارم مخصوصا شعرهای فریدون و صحراب و فروغ منتظر هستم

و این شعر هم تقدیم به همتون امیدوارم خوشتون بیاد 

 

کلاغ سیاه پاپتی

پ ه کلاغه دلش گرفته بود ??? کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت ???? گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد ???? که : زهر مار
بغض کلاغه ترکید ?? یه قطره اشک
از روی گونه هاش چکید
قطره اشک ? لابه لای پرای سیاه گم شد و رفت
یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه
اومد و اومد
نشست رو سینه کلاغ ? قلب کلاغه ترکید
کلاغه افتاد رو زمین
یه صدا اومد: اون کلاغ زشتو ببین ..
کلاغه چشاش تار شده بود ?? همه جا ها رو سیا میدید
عین خودش زشت و سیاه و خط خطی
کلاغه مرد
...
کسی نفهمید که ? کلاغ دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل ????? یه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود ? کلاغه هم دلی داشت
همدم و همدلی داشت ? کلاغه هم عاشق بود
کلاغ سیاه پاپتی ? زشت و سیاه و خط خطی
واسه خودش کسی بود ? کی از دل کلاغه با خبر بود ؟
کی حالشو می فهمید ?? حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی....
راستی مگه ما آدما ??? از دل هم خبر داریم ؟
ما آدمای رنگارنگ ??? زشت و قشنگ
رد میشیم از کنار هم
سلام و علیک ?? حالت چطوره ؟
حرفای بیخود میزنیم ? خنده هامون شیشه ایه
درد دلامون الکی ?? عاشقیمون , دروغکی
ما لای دودا گم شدیم ?? تصویرامون خیالیه
هرچی که داره مغزمون ? شکلکای سئوالیه
دل چیه ؟ یک تیکه خون ?? پر از : نرو , پیشم بمون ...
دلم میخواست کلاغ بودم ?? همون کلاغ پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی ? پر میزدم تو آسمون
کسی نمی گفت که : بمون
می پریدم رو یه درخت ? گریه می کردم : غار و غار
پشت سرش یه زهر مار ? حداقل این فحشه که راستکی بود
اینجوری هیچکسی دلش ?? واسم الکی نمی سوخت
کسی برام ?? لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت
نه عاشق کسی بودم ?? نه کسی عاشقم بود
کلاغه تنهایی بودم ? گمشده تو شهر دود
اشک کلاغو هیچکسی ? نمی تونه ببینه
حال دلش ؟!
عجب ..مگه حالی واسش میمونه ؟
دلم میخواست کلاغ بودم
تا که یه روز
زخم یه سنگ راستکی ? که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم این نگفته هاش ??? بترکونه
کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه
کسی دلش واسه کلاغ مرده هم ,نمی سوزه
...
صبح سحر
یه رفتگر
کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ?? کلاغه با دلش پرید تو قصه ها
دلش نگو , یه تیکه خون
پر از ?برو ? پیشم نمون

?

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:10  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

نامه

 

توي يك نامه نوشتم : همه زندگيم شدي تو
تو جوابم دادي اما : زندگي هست ، اما بي تو

من نوشتم كه : يه روزي دل را باختم توي چشمات
تو به من مي گي كه : اون روز هوسي بوده تو چشمات


   من نوشتم كه : هوس هم ،‌مي تونه يه عشق پاك شه
   تو نوشتي : زندگي هم ، مي تونه بي تو بنا شه

من نوشتم كه :‌شدم آب ، همچو شمعي رو به دريا
تو نوشتي : خسته ام من ، رفته اي ديگه ز يادا
 
  من نوشتم : اما اينجا ، همه ياد تورو كردن
  تو نوشتي : اينه دنيا ، دل به ديگري سپردن

    من نوشتم : چه كنم من ، كه بشي تو يار خونم
  تو نوشتي : زندگيتو ، يه كتاب كن تا بخونم


     من نوشتم كه : كتابه ، زندگيم همش تو هستي
      تو نوشتي : كه دروغه ، حالا حتماً ديگه مستي

      من نوشتم :‌آره مستم ، مستِ اون چشماي نازت
       تو نوشتي : تو دروغي ، بسه ديگه نمي خوامت

 
       من نوشتم كه : مي ميرم اگه گفتي « نمي خوامت »
      تو نوشتي : نمي خوامت ، نمي خوامت ، نمي خوامت


      من نوشتم با تمنا : ديگه بس كن كه شدم اب
     تو نوشتي : اين سرابه ، زندگيتو نده بر آب

  من نوشتم كه : سرابم واسه من يه اميده
   تو نوشتي كه :‌ديوونه ، اين اميده نا اميده

من نوشتم : نگو اينو ،‌من اميدم به جوابت
    تو نوشتي : اين جوابت ، من كه گفتم ..... نمي خوامت

 من نوشتم : اشكاي من ، شده بدرقة راهت
   تو نوشتي : عاشقي كن ، بگذر از من با نگاهت

  من نوشتم : عاشقم من ، عاشق يه لحظه با تو
  تو نوشتي : خسته ام من ، خسته از حكايت تو

   من نوشتم كه : مي خونم من لالايي واسه خوابت
   تو نوشتي كه جدايي ، بهترين داروي خوابت
 
   من نوشتم كه : جدايي ، مي شكنه قلبمو جانا
 تو نوشتي : چه كنم من ، اين يه رسمه توي دنيا

 من نوشتم : حالا كه تو ، داري مي ري بهترينم
  منم از غصه مي ميرم ، تا كه دوريتو نبينم
 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 19:46  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

جمله طلایی

 

جمله طلایی

هنگامي كه من به عنوان پرستار در بخش بيماران سرطاني يك بيمارستان كار مي كردم با زني به نام كاترين آشنا شدم. شوهر او بيل، هر روز به ديدن همسرش مي آمد و لحظاتي را در كنار او مي گذراند و پس از اين كه كاترين به خواب مي رفت، او هم بيمارستان را ترك مي كرد.


به طور كلي بيل مرد خشك و رسمي اي بود و برعكس او كاترين كه مي دانست آخرين روزهاي عمرش را سپري مي كند، سرحال و خوشرو بود.


روز اولي كه آن ها به بيمارستان مراجعه كردند، من مسئول تشكيل پرونده و بستري كردن او بودم. هنگامي كه مراحل تشكيل پرونده به پایان رسيد و کاترین در اتاقش جا به جا شد، به او گفتم:« كاترين، به چيزي احتياج نداري؟»


كاترين مشتاقانه در پاسخ گفت:« لطفا به من ياد بدهيد چگونه بايد تلوزيون را روشن كنمچون من بازي هاي فوتبال را دنبال مي كنم و تا چند ساعت ديگر هم يک مسابقه بسيار مهم در پيش است و من نمي خواهم اي مسابقه را از دست بدهم.»


روزهاي بعدي كه براي معاينه كردن كاترين به اتاقش مي رفتم، او با عشق از شوهرش بيل صحبت مي كرد و مي گفت بيل برعكس من اصلا علاقه اي به فوتبال، داستان ها عاشقانه و فيلم هاي خانوادگي ندارد و هميشه كاترين را زن كم عقلی خطاب مي كند كه وقتش را صرف اين چيزها مي كند.


كاترين هميشه از اين كه شوهرش در طول سي سال زندگي مشتركشان كلامي از عشق و دوست داشتن به زبان نياورده بود بسيار ناراضي به نظر مي رسيد و مي گفت من حاضرم همه چيزم را بدهم كه او يك بار به من بگويد دوستت دارم و يا كارت يا نامه محبت آميزي به من بدهد ولي متاسفانه اين گونه حركات در طبيعت او نيست.


روزها به همين منوال مي گذشت و بيل مطابق معمول هر روز به ديدن همسرش مي آمد. در يكي از همين روزها كه كاترين در خواب بود و بيل مشغول قدم زدن، من فرصت بيشتري پيدا كردم تا با بيل صحبت كنم. بيل به من گفت كه نجار بوده است و علاقه زيادي به ماهیگیری دارد و او و كاترين بچه اي ندارند و از هنگامي كه بيل بازنشسته شده است و تا قبل از بيماري كاترين ، وقتشان را در سفر مي گذراندند.


بيل در طول صحبتش حرفي از اين كه همسرش آخرين روزهاي عمرش را سپري مي كند به زبان نياورد.


روز ديگري كه من ساعت كاري ام در بيمارستان تمام شده بود و در بوفه بيمارستان مشغول خوردن قهوه بودم بيل را ديدم و با او صحبت را به داستان ها، نامه ها و فيلم هاي عاشقانه كشاندم و به او گفتم آيا تا به حال به كاترين گفته كه دوستش دارد. با اين كه جواب سوالش را مي دانستم ولي مخصوصا اين سوال را پرسيدم تا نظرش را بدانم و او طوري به من نگاه كرد كه انگار با يك ديوانه روبرو شده است و بالاخره در جواب گفت كه او هيچ وقت اين جمله را به كار نبرده است چون لزومي نداشته و كاترين خودش مي داند كه من دوستش دارم. به او گفتم مطمئنم كه كاترين مي داند تو دوستش داري ولي او احتياج دارد كه تو اين جمله را از زبان خودت بشنود به خصوص در اين شرايط جسماني و روحي او مي خواهد بداند كه در سال هايي كه در كنارت بوده است تو چه احساسي به او داشته اي و در پايان از او خواهش كردم كه روي حرف هايم بيشتر فكر كند.


روز بعد كه وارد بيمارستان شدم مستقيم به اتاق كاترين رفتم و بيل را ديدم كه غمگين كنار تخت كاترين نشسته است و در حالي كه كاترين در خواب عميقي بود، دست هاي همسرش را محكم در در دستانش گرفته بود. دو روز بعد كه هنگامي كه وارد بخش شدم بيل را ديدم كه در راهروي بيمارستان با چهره اي غمگين در حال قدم زدن است. بلافاصله متوجه شدم كه كاترين لحظات و ثانيه هاي آخر عمرش را سپري مي كند و دقايقي بعد بيل را ديدم كه با صداي بلند شروع به گريه كرد به طوري كه صورتش از اشك خيس شده بود و مثل بيد مي لرزيد و با نفس هاي بريده بريده گفت:« من روي حرف هاي شما خيلي فكر كردم و امروز صبح به كاترين گفتم كه او را خيلي دوست دارم و عشق به او، از روزي كه با او ازدواج كردم هميشه در وجودم بوده است.»


بيل در ادامه گفت:« دلم مي خواست شما آن جا بوديد و لبخند او را مي ديديد، لبخندي كه هيچ وقت نظيرش را نديده بودم.» بعد از پايان صحبت با بيل، وارد اتاق كاترين شدم تا من هم آخرين خداحافظي را بكنم.


ديدم در كنار تختش كارت كوچك بسيار زيبايي است كه روي آن نوشته شده بود، همسرم، دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:55  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

سلام به دوستای گلم خوبید خوشید سلامتین امیدوارم حسلبی عید خوش گذشته باشه و حسابی اضافه وزن پیدا کرده باشید بابا شوخی کردم امیدوارم فقط از این روزها به خوبی استفاده کرده باشید و ممنونم از هموتن که به من سر زدیی خوب این متن هم تقدیم به شما ها بخونید ضرر نمیکنید

 

خدا رو شکر

خدا رو شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم درکنار من خوابیده است

خدا رو شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند

خدا رو شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم

 خدا رو شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم این یعنی در میان دوستانم بوده امJ

خدا رو شکر که لباسهايم کمی برايم تنگ شده اند این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم

خدا رو شکر در پايان روز از از خستگی از پامی افتم اين يعنی توان سخت کار کردن را دارم
خدا رو شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم این یعنی من خانه ای دارم
خدا رو شکر که در جایی دور جای پارک پیداکرد
م این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن
خدا رو شکرکه سر و صدای همسایه ها را می شنوم این یعنی
من توانايی شنيدن دارم
خدا رو شکرکه شستنی و اتو کردنی دارم اين يعنی من لباس برای پوشيدن دارم
خدا رو شکر که هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم اين يعنی من هنوز زنده ام
خدا رو شکر که گاهی اوقات بيمار ميشوم اين يعنی بياد آورم که اغلب اوقات سالم هستم
خدا رو شکرکه هدايای سال نو جيبم را خالی مي کند اين يعنی عزيزانی دارم که?ميتوانم برايشان
J هديه بخرم

maS꯯¯¯¯¯¯¯¯  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:19  توسط آقا گل و خانوم گل   | 

فریب

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟¯
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است
¯
و راست راست توي خيابان راه مي رود
¯
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند
¯
و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
¯
زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند
¯
و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است
¯
و آدم ها , همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند
¯
که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند
¯

 

ZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZZ

 

سلام خوبید

 دوستای گلم

 پیشاپیش سال نو رو به شما عزیزان تبریک میگم انشاء ا... همگی سال پر باری داشته باشید برای همه که دعا مکیند اون گوشه ها یک ذره به یاد مصی کوچولو هم بیفتید بگید که خدا کمکش که امسال دانشگاهی که میخواد قبول بشه ممنون از همه همدلهای گلم موفق باشید بای

به اروزی سالی پر از شادی و موفقیت برای شما

مصی کوچولو 

عیدوتن مبارک عیدتون مبارک عیدتون مبارک

عیدتون  مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 9:38  توسط آقا گل و خانوم گل   |